آقای دوست اولین گسی بود که با اطمینان با خانواده ام در موردش حرف زدم... خانواده ام هم من رو میشناختن و می دونستن که اگر قضیه و احساس من جدی نبود معرفیش نمی کردم و به خاطر همین برام خیلی خوشحال شدن و ذوق کردن... اما...
از یک جایی به بعد احساس کردم آقای دوست اون اطمینانی که من نسبت به آینده مشترک باهاش دارم رو نداره... اصلا با خانواده اش در مورد من یک بار هم حرف نزد و هیچ تمایلی هم نداشت... می خواستیم بریم کانادا با هم اما از یک جایی به بعد احساس کردم که این پیام رو به من میداد که اون کاراشو می کنه و من هم تلاشم رو بکنم تا به اون بپیوندم اونجا و این حس رو ازش نمی گرفتم که به خاطر بودن با من تلاشی می کنه... بدون اینکه متوجه بشم انگار احساسم نسبت بهش از همون موقع ها تغییر کرد... اما متوجه نبودم...دیگه خوشحال نبودم باهاش مثل زمانهای قبل اما هنوز متوجه نبودم چرا....تا اینکه پدرش فوت کرد... خیلی ناراحت کننده بود...هنوز هم دلم میگیره وقتی به اون روز که بهم خبر داد فکر می کنم... یادمه یک روز کامل گریه کردم...با اینکه اصلا ندیده بودمش اما به هر حال پدرش بود و عزیزش بود... اما رفت ایران و برگشت و رفتاراش سرد و سرد تر شد...و کاملا هم نرمال بود چون تو پروسه سوگ پدرش بود و من اصلا شکایتی نداشتم...اما حرف زدن ما تو اسکایپ با مدت میوه خوردنش یکی شده بود و شاید روزی 5 دقیقه... هم من مشغول تموم کردن دکترام بودم و گرفتار و هم آقای دوست مشغول تموم کردن تز دکتراش بود و در سوگ پدرش ... به خاطر همین ماهها گذشت و دفاع کردیم و دکترا رو گرفتیم و من تازه تونستم بشینم و به زندگی ام بهتر نگاه کنم...معمولا روزهای بعد از تموم شدن دکترا به مستی و خوشحالی میگذره اما مال من با گریه گذشت...دیدم چقدر از نظر عاطفی تنها هستم... کم کم تصمیم گرفتم که با آقای دوست خداحافظی کنم اما مطمئن نبودم... رفتم به دیدنش... اونجا بود که مطمئن شدم... اونجا بود که فهمیدم با من زندگی نمی خواد فان و تفریح می خواد که مثل قبل یکی باشه چند ماه یکبار بره پیشش و مسافرت برن و تفریح و تموم...دلش تشکیل خانواده با من نمی خواست... یک جمله گفت که تیر نهایی بود و نقطه پایان تصمیم من رو گذاشت...بهم گفت از اول هم هیچوقت مطمئن نبود که ما با هم یک روز تشکیل خانواده بدیم... دلم شکست از حرفش... یاد حرفهای پر احساسش افتادم که اوایل بهم می گفت که بچه دار بشیم و زندگی تشکیل بدیم و... همش الکی بود یا شاید هم از روی احساسات سطحی بود... یکهو همون لحظه از چشمم افتاد... بی رحم شدم... اصلا دلش نمی خواست رابطه رو تموم کنیم و یادمه گریه کرد و کلی آه و سوز و.... اما من سرد و بی رحم... رفتم... 2 ماه بعدش تو سپتامبر بود بهش زنگ زدم تا ببینم حالش چطوره، بهم گفت بر نمی گردی من هم گفتم نه وبعد از چند جمله تلفن رو قطع کردم... و تموم.... آقای دوست من رو از فیس بوکش آنفرند کرد... سخت بود آسون نبود... 3 سال با هم خاطره داشتیم... اما دیگه گریه نکردم... احترام به خودم به من اجازه گریه نداد... اما این حس رو برای مدتی داشتم که حتی آقای دوست هم نخواست با من زندگی کنه و شاید من دختری هستم که برای فان و تفریح خوبه نه برای زندگی و مسائل این مدلی...همین خیلی آزار دهنده بود... ماریا خیلی من رو تیمار کرد... تنها کسی بود که همه این چیزها رو می تونستم براش بگم... تیمارم کرد تا دوباره اون فکرها از ذهنم بیرون برن...هنوز هم گاهی در مورد آقای دوست با ماریا حرف می زنم اما کاملا تموم شده حسم... الان می تونم مثل یک دوست مقابل آقای دوست بشینم و از زندگی روزمره حرف بزنم و حتی از روابط احساسیش ازش سوال کنم.... حالم خوبه...
خیلی چیزهای دیگه هم هست که میام و دوباره می نویسم....
برچسب: 972 area code,973 area code,970 area code,978 area code,97 1 the ticket,971 area code,979 area code,97 1 the fan,97 3 radio station,970,
نویسنده: علی فرهادی